|
جمعه ۳۰ فروردين ۱۳۸۷ | ۱۸ آوریل ۲۰۰۸ | ساعت ۱۴:۰۷ شعر آی ادم ها
ای ادم ها شهر پرستو ها اینجاست
تبسم لحظه ها را بنگرید
بغض سکوت را بشکنید پرستو قصد سفر دارد انگار
آی ادم ها
شهر آقاقی ها اینجاست لای نفس های شما بیا رائید تن غبار الود ایینه را
اقاقی میخواند امشب مرگ پرستوی مهاجر را
آی ادم ها
تبسم موج میزند در هم میشکند سکوت ساحل را ورق می زند انگار صفحه در یا را می بیند فردای کف آلود شهرشنی را
میرود زین مقصد لیک می بیند آسمان افتاده برزمین را
آی آدم ها
کوه می غرد از سوز سرما می نوازد صدای زو زه ی باد را
درخت می بخشد تن پوش خود را به خاک وصلت باد وآب و اتش است انگار
ای ادم ها
کودکی می بیند خوابی سپید
شاهزاده ایست از سرزمین ارواح.صدای شیپور شارچی کودکانه اش زنجیر باف آرزو های اوست
بگذاریدش بخوابد ارامصدای سکوت خنده الودش
آری
تابلو ئیست زنده از شعور انسانیت
خد شه دارش نکنید شعور کوچک انسا نیش را
او انسانی است ازادکه
کبوتر باورش را براسمان معرفت به پرواز میخواند
(قمر ناز سعیدی )
|